|
کاش هیچ خورشید عشقی غروب نمیکرد!!!
|
کاش ... ای کاش میشد با حرارت خورشید ریشه های بیگانگی و تردید را سوزاند ..ای کاش میشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبی آرزوها پر کشید و بر بالاترین قله ایثار و مهربانی آشیانه ساخت .ای کاش میشد با ریشه هایی از ایمان یا شاخه هایی از اعتماد و یکدلی با برگ هایی از تقوا و گلبرگ هایی از صفا و صمیمیت با هر چشمه ایی از عاطفه و مهر ومحبت در میان بوستانی از گذشت ومهربانی و دور از نامهربانی ها زندگی کرد ![]()
نمي دانم چه نسبتي بااشک داري که تانامت برزبانم جاري مي شودتايادت درقلبم شکل ميگيرداشک ازخانه چشمانم سرک مي کشدتانگاهت رابه ذهن مي آورم قلبم تپيدن راآغازمي کنددرگوشه تنهاييم خاطراتم رامرورمي کنم خاطرات تلخ وشيرين رابودن ونبودنت رالحظه هاي تنهايي رالحظه هاي انتظارراواکنون مي فهمم که عشق چه هامي کندوتومي داني که اين خاطرات اشک من است که ازگونه هايم سرازير مي شود![]()
نگاهی به بینهایت....
راهی به سوی....
توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت
ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا
منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا
باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره
دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟
عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه
دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه
شده کار این زمونه![]()
تقدیم به تمام عاشقا

یادته اولین لحظه ی دیدار
قسم خوردیم برای هم بشیم یار
ولیکن تا شدم رام تو" رفتی
گذاشتی منو با دلم گرفتار
راضی شدی به مردن غرورم
به یادتم اگر چه از تو دورم
به پات میافتادم چه عاجزانه
اشکای من میریخت چه کودکانه
به پای وعده ی بی اعتبارت
نشسته این دلم چه صادقانه
راضی نشو به مردن غرورم
به یادتم اگر چه از تو دورم![]()
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها برده![]()
همه ی آرزو هام با رفتن تو مرده
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه ارزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
اگه تا روز قيامت*داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو ميمونم*با دلي پر از صداقت
اگه با اشكاي گرمم*دل سنگ برام بسوزه اگه جسم من بپوسه*بعد دنياي دو روزه
اگه نقش قصه ها شي*مه روي قله ها شي بري و از من جدا شي*اگه باشي و نباشي
اگه جاي تو به اين دل*همه دنيارو ببخشن ميگذرم از هر چه دارم*اگه باشي عاشق من
اگه زنجيره به پاهام*اگه قفل و اگه صد بند ميرسم هر جا كه هستي*به تو و عشق تو سوگند
اگه باشي تاجي بر سر*يا كه از ذره اي برتر دل من داغ تو داره*تا ابد تا روز آخر
نه فقط عاسقت هستم*مرهمي رو قلب خستم اين تويي كه ميپرستم*سرسپرده ي تو هستم
اگه با يه قلب تبدار*بشم از عشق تو بيمار يا جود عاشقم رو*ببرم تا چوبه ي دار
اگه زندگييم فنا شه*طعمه ي خشم خدا شه يا كه در حسرت عشقت*روحم از بدن جدا شه
اگه قلبمو شكستي*رفتي و از من گسستی مهربون يا خود پرستي*هر چي هستي، هر كه هستي
نه فقط عاشقت هستم*مرهمي رو قلب خستم اين تويي كه ميپرستم*سر سپرده ي تو هستم
نه فقط عاشقت هستم*مرهمي رو قلب خستم اين تويي كه ميپرستم*تو بتي، من بت پرستم
در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
-------------------- ------------------------------------ ------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------------
|
|
|
Born on:
September 25, 1997
|