|
کاش هیچ خورشید عشقی غروب نمیکرد!!!
|
که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی
و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی
چگونه فراموشت کنم تو را
که سال ها در خیالم سایه ات را میدیدم و تپش قلبت را حس میکردم
و به جست و جوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تو را
که هم زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام
برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند
دستم را به تو میدهم
قلبم را به تو میدهم
فکرم را به تو میدهم
بازوانم را به تو میبخشم
و نگاهم از آن توست
و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را میخواهند
وبرای عطر نفس هایت دلتنگی میکنند
چگونه فراموشت کنم تو را
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم
که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد
پیشتر ها سبز را نمیشناختم
بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم
سبز را با تو شناختم و دلم میخواهد به یاد تو همیشه سبز بنویسم
دستت را به من بده
فکرت را به من بده
سرت را به روی شانه هایم بگذار
و بگذار عطر نفس هایت را میان هم قسمت کنیم
عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم
بی تو به مفت می ارزم به دنیا زیر قرضم
قربونت برم الهی
شاپرک سپیدم روزنه ی امیدم خورشید دل طلایی قصیده ی رهایی
حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد
آسمون پر ستاره ی شبامون یکی شد
هر چی که دارم مال تو باقی عمرم مال تو
شعر های عاشقونم اگه نمردم مال تو
مال و منالی ندارم اما ستاره هارو هر چی شمردم مال تو
توی قمار زندگی هر چی که باختیم پای من هر چی که بردم مال تو
حالا که ما روز و روزگارمون یکی شد
شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شد
روزگار شبای تارش مال من شبای مهتابی و صبح سپبدش مال تو
روزگار سردی ویآسش مال من همه سر فرازی و عشق و امیدش مال تو
عزیز راه دورم حالا که عطر نفس هاتو به من ارزونی کردی
با من نامهربون این همه مهربونی کردی
زندگی صدای چلچله های سبزه زاراش مال تو غرش و پنجه ی ببرای دردندش مال من
زندگی نم نم بارون و عطر شالی زاراش مال تو آفتاب داغ کویر و تیغ برندش مال من
پر پرواز پرنده های عاشق مال تو چشم جغدو زهر مارای کشندش مال من
عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم
بر بام دگر نشست و زین بام گسست او بار دلش را این چنین آخر بست
بی دانه و بی آب و علف بود و خزان حق داشت کبوترک که پرواز نماید از آن
بی دانه و بی آب و ز فردا خالی ای مرد بر هیچ چگونه این چنین می بالی
بر بام دگر نشست و زین بام گسست بر هیچ چگونه طفلکی دل می بست
یا بام تو برچین و خراباتش کن
یا دانه بیار و آب و آبادش کن
یا بوی بهار و عطر نسیم
یا مردک بیچاره ز دنیا برویم
برچین تو این بام و خدا همراهت
حق حافظ آن کبوتر گمراهت
روزگار باز داری چوب لای چرخم میذاری روزگاز باز داری سر به سر اوقات تلخم می ذاری
روزگار این دفعه وا نمیدم یا باید حق و حسابم رو بدی یا به این مفتی بهت راه نمیدم
روزگار کاری نکن که تار و مارت بکنم که فقط با دو تا خط پیش همه بی اعتبارت بکنم
میدونی که این دفعه بدجوری دلتنگم و می لنگم و دارم خودمو به زور و ضرب آبرو میکشم
و با دنگ و فنگم لی و لی و با آب و رنگم هی و هی و با یار قشنگم کی و کی
که وا بده که وا ندم این دفعه رو تو راه بده که راه ندم
همتی کن به موی مرتضی علی جشنی به پا کنیم و باز گوسفند قربونی ما به مجلس عزا نره
ای روزگار عبد و عبید و چاکرم
الهی قربونت برم برم به این تنور ما
که سرد و خاکستریه
دعوای ما دوستیه و ستیز ما سر سریه
خودت که بهتر میدونی تو روزگاری و بهت نمیرسه که زور ما
بدم به این تنور ما
به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمیشناسد
پیشتر ها از خدا بی خبران می گفتند که عشق منطق را نمیشناسد
لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر
سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفس هایت را از من دریغ کن
و بگذار با غم خویش تنها بمانم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
-------------------- ------------------------------------ ------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------------- ----------------------------------------------------------------------
|
|
|
Born on:
September 25, 1997
|